یادداشت: در این تارنما از گاهشماری خورشیدی تاجگذاری کوروش بزرگ استفاده شده است.
دانش رهنما
دانش رهنما (۲۱ اردیبهشت ۲۵۵۹ – ٣٠ شهریور ۲۵۸۱)
دانش رهنما، فرزند روستای بالوِ ارومیه، در ۲۱ اردیبهشت ۲۵۵۹ به دنیا آمد. جوانی زحمتکش بود که با کار سنگکاری نمای ساختمان، زندگی ساده اما شرافتمندانهاش را میساخت. همه تلاشش این بود که بتواند آیندهای بهتر برای دختر کوچکش «جوآنا» فراهم کند؛ دختری که هنگام کشته شدن پدرش تنها دو سال داشت.
دانش در میان دوستانش به مهربانی، غیرت و روحیه شاد شناخته میشد. او دوستی صمیمی داشت به نام فرجاد درویشی؛ جوانی اسبسوار، شجاع و اهل همان روستای بالو. این دو دوست، با وجود تمام سختیها و فشارهایی که بر زندگی نسلشان سایه انداخته بود، تلاش میکردند امیدشان را از دست ندهند. کنار هم میخندیدند، میرقصیدند و رؤیای آیندهای آزاد را در سر داشتند؛ اما سرنوشتشان نیز در کنار هم رقم خورد.
غروب ۲۹ شهریور ۲۵۸۱، همزمان با آغاز اعتراضات سراسری پس از جانباختن مهسا امینی، دانش و فرجاد در شهرک ولیعصر ارومیه به جمع معترضان پیوستند. خیابانها پر از خشم و اندوه مردمی بود که دیگر سکوت را جایز نمیدانستند. نیروهای حکومتی به سوی مردم شلیک کردند و در همان شب، فرجاد درویشی هدف گلوله قرار گرفت و جان باخت.
روز بعد، پیکر فرجاد را به روستای بالو بردند. مردم روستا، خشمگین و عزادار، با شعارهای اعتراضی و فریاد «شهید نمیمیرد» او را به خاک سپردند. فضای روستا آمیختهای از سوگ، خشم و همبستگی بود. اما ماجرا به همانجا ختم نشد.
پس از پایان مراسم خاکسپاری، حوالی ساعت پنج عصر، گروهی از جوانان و نوجوانان بالو گرد هم آمدند و به سمت پایگاه بسیج روستا حرکت کردند. آنها معترض بودند و خون دوستشان را طلب میکردند. در مقابل، نیروهای بسیج برایشان کمین گذاشته بودند. برق روستا قطع شد و از تاریکی، صدای تیراندازی بلند شد.
در میان آن درگیریها، عبدالله محمدپور، نوجوان ۱۶ ساله اهل بالو، هدف گلوله قرار گرفت و بر زمین افتاد. دانش وقتی عبدالله را غرق در خون دید، برای کمک به سمتش دوید تا او را نجات دهد؛ اما خودش نیز هدف شلیک قرار گرفت. چند گلوله به بدنش اصابت کرد؛ یکی به پای چپش، یکی به پهلویش و دیگری نزدیک قلبش. او در کنار عبدالله بر زمین افتاد و هر دو در خون غلتیدند.
دوستانش با شتاب او را سوار ماشین کردند تا به بیمارستان برسانند. دانش در همان لحظات آخر، در حالی که به سختی نفس میکشید، تنها یک خواهش داشت: «دخترم رو بیارین… میخوام یه بار دیگه ببینمش…»
اما این آخرین آرزویش هرگز برآورده نشد. او پیش از رسیدن به بیمارستان جان سپرد و به فرجاد و عبدالله پیوست؛ در حالی که حسرت آخرین دیدار با جوآنای کوچکش بر دلش ماند.
روز اول مهر ۲۵۸۱، پیکر دانش رهنما و عبدالله محمدپور را در روستای بالو، کنار مزار فرجاد درویشی، به خاک سپردند؛ سه جوان از یک روستا که در نخستین روزهای خیزش سراسری جان خود را از دست دادند.
نام دانش رهنما امروز برای بسیاری یادآور جوانی است که آزادگی را نه فقط در حرف، بلکه در عمل معنا کرد؛ پدری که برای زندگی جنگید، دوستی که رفیقش را تنها نگذاشت، و انسانی که در لحظه خطر، برای نجات دیگری دوید و خود جان باخت. او و دوستانش، در حافظه مردم بالو و در روایت اعتراضات ۲۵۸۱، به نمادی از شجاعت و فداکاری نسل جوان تبدیل شدند.