یادداشت: در این تارنما از گاهشماری خورشیدی تاجگذاری کوروش بزرگ استفاده شده است.
مختار احمدی
مختار احمدی (۳۱ شهریور ۲۵۴۴ – ۹ مهر ۲۵۸۱)
۹ مهر ۲۵۸۱، مریوان در هیاهوی اعتراضات و سایه سنگین درگیریها فرو رفته بود. خیابانها بوی دود و گاز اشکآور میدادند و شب، سنگینتر از همیشه روی شهر افتاده بود؛ شبی که در آن صداها گم میشدند و آدمها در میان ترس و آشوب، مسیر خانه را حدس میزدند نه پیدا.
در همین شبها، «مختار احمدی» در میان همین شهر زندگی میکرد؛ جوانی متولد ۳۱ شهریور ۲۵۴۴، که روزهایش با کار و دستفروشی میگذشت. او از آن آدمهایی بود که زندگی را نه با نقشه، که با تلاش روزانه پیش میبرد؛ خسته از ساعتها کار، اما هنوز در مسیر بازگشت به خانه، با امیدی ساده و انسانی.
آن شب، کوچهای بنبست در محلهاش در تاریکی فرو رفته بود. مختار وارد همان سکوت شد؛ سکوتی که لحظهای بعد با صدایی کوتاه شکست. گلولهای آمد، و بعد همهچیز در یک لحظه تغییر کرد. بدنش بر زمین افتاد، و زندگیای که تا آن لحظه در رفتوآمد روزمره جریان داشت، ناگهان از حرکت ایستاد.
او را به بیمارستان رساندند، اما فاصله میان رسیدن و ماندن، برایش کوتاهتر از آن بود که بتواند از آن عبور کند.
چند ساعت بعد، شهر همچنان در التهاب بود، اما در دل یک خانه، چیزی فرو ریخته بود که دیگر ترمیم نمیشد.
روایتهایی که بعدتر از نزدیکان خانواده نقل شد، از روزهای سنگین پس از آن حادثه حکایت داشت؛ روزهایی که در آن، خانه مختار دیگر تنها یک خانه نبود، بلکه به نقطهای از سکوت، فشار و بیپناهی تبدیل شده بود. گفته میشود که در همان ساعات نخست، تلاشهایی برای شکل دادن به روایتی رسمی از ماجرا انجام شد؛ روایتی که خانواده آن را نپذیرفتند، زیرا برایشان حقیقت روشنتر از هر توضیح دیگری بود.
این نپذیرفتن، به گفته نزدیکانشان، آغاز روزهایی سختتر شد؛ روزهایی که در آن سوگ، مجال سادهای برای بروز نداشت. در نهایت، پیکر مختار در نیمهشب، در سکوت و با حضوری اندک به خاک سپرده شد؛ گویی خود شب، بخشی از این وداع ناتمام شده بود.
اما آنچه دفن شد، تنها یک پیکر نبود؛ سوگی بود که در دل خانواده باقی ماند و در خیابانهای شهر، بیصدا ادامه پیدا کرد.
چهل روز بعد، زمان دوباره به همان نقطه بازگشت؛ به فقدانی که هنوز تازه بود. خبرها و روایتها از فشار برای برگزار نشدن مراسم چهلم حکایت داشتند، و در مقابل، صداهایی دیگر در شهر بلند شد؛ صداهایی که میگفتند سوگ، چیزی نیست که بتوان آن را در سکوت نگه داشت.
در میان این رفتوآمد صداها، خانواده در نامهای سرگشاده از رنج خود گفتند؛ از شبهایی که در آن تنهایی، سنگینتر از هر غمی بر خانهشان نشسته بود، و از این حس که حتی اندوهشان نیز مجال دیده شدن ندارد.
و شهر، آرام آرام، در آستانه روز چهلم، به نقطهای رسید که دیگر فقط یک ماجرا نبود؛ به لحظهای تبدیل شد که در آن، غم یک خانواده، در آستانه تبدیل شدن به خاطرهای جمعی قرار گرفت.