یادداشت: در این تارنما از گاهشماری خورشیدی تاجگذاری کوروش بزرگ استفاده شده است.
محمد جامهبزرگ
محمد جامهبزرگ (۳ فروردین ۲۵۲۲ – ۲ مهر ۲۵۸۱)
محمد جامهبزرگ در سوم فروردین سال ۲۵۲۲ چشم به جهان گشود. سالهای زندگیاش در شهر ملارد گذشت؛ شهری که او در آن به کسبوکار مشغول بود و صاحب مغازهای فرشفروشی بود. زندگی او، مانند زندگی بسیاری از مردمی که سالها در میان خانواده، کار و دغدغههای روزمره زیستهاند، مسیری معمولی داشت؛ تا آنکه در پاییز سال ۲۵۸۱، حوادثی رخ داد که زندگی او و خانوادهاش را برای همیشه دگرگون کرد.
آنچه از روزهای پایانی زندگی محمد جامهبزرگ روایت شده، با اعتراضات سال ۲۵۸۱ در ملارد گره خورده است؛ اعتراضاتی که در روزهای پایانی شهریورماه، فضای شهر را ملتهب کرده بود.
چهارشنبه ۳۱ شهریور؛ پناهی در خانه
چهارشنبه ۳۱ شهریور، هنگامی که معترضان با نیروهای امنیتی درگیر شدند، تعدادی از آنان برای در امان ماندن به خانه محمد جامهبزرگ پناه آوردند.
بر اساس روایت مطرحشده در پرونده، نیروهای امنیتی نیز در پی آنان وارد حیاط خانه شدند. محمد جامهبزرگ در برابر آنان ایستاد و اجازه نداد کسانی را که به خانهاش پناه آورده بودند، با خود ببرند.
همین مقاومت، به گفته منابع پرونده، موجب خشم نیروهای سپاه و بسیج شد و از آن پس، تهدیدها علیه او آغاز شد.
محمد جامهبزرگ شاید در آن لحظه نمیدانست که ایستادن در برابر مأمورانی که وارد حیاط خانهاش شده بودند، قرار است سرنوشت او را تغییر دهد. برای او خانه، خانه بود؛ جایی برای زندگی، پناه و امنیت. اما از همان شب، به گفته خانواده، خانهای که باید امنترین نقطه زندگی او میبود، به صحنه رویدادی خونین تبدیل شد.
اول مهر؛ تهدید
صبح روز اول مهر، بنا بر گزارش پرونده، فردی لباسشخصی محمد جامهبزرگ را تهدید کرد.
شب همان روز نیز دیوار خانه او برای آنچه «پناه دادن به معترضان» عنوان شده بود، علامتگذاری شد؛ در حالی که گفته شده محمد جامهبزرگ از این موضوع اطلاعی نداشت.
پس از تهدید شفاهی، او تصور کرد که ماجرا پایان یافته است. شاید میخواست زندگی را دوباره به همان مسیر عادی بازگرداند؛ به خانه، همسر و فرزندانش و روزهایی که در آن، مسئله اصلی زندگی، کار و خانواده بود.
اما آن شب پایان ماجرا نبود.
ساعت سه بامداد دوم مهر؛ ورود به خانه
ساعت حدود سه بامداد دوم مهرماه، مأموری به در خانه محمد جامهبزرگ آمد.
محمد و همسرش، مریم جعفری، در را باز نکردند. فرزندان خانواده که نگران بازداشت خود بودند، به خانه همسایه رفتند و محمد و همسرش در خانه ماندند.
پس از آن، بنا بر روایت پرونده، یکی از مأموران از بالای دیوار وارد حیاط شد و در را برای پنج نفر دیگر باز کرد. شش نفر وارد خانه شدند.
آنها به جستوجوی محمد پرداختند؛ خانه و پشتبام را گشتند، اما او را پیدا نکردند. مأموران در حال ترک خانه بودند که یکی از آنها از دیدن «سایهای روی پشتبام» خبر داد.
آنها دوباره به پشتبام بازگشتند.
محمد جامهبزرگ در آنجا حضور داشت و در برابر آنان مقاومت کرد. او خواهان آن شد که حکم بازداشتش را نشان دهند.
این پرسش ساده ــ «حکم را نشان دهید» ــ در روایت این شب، به یکی از آخرین لحظات زندگی او تبدیل شد.
پشتبام؛ آخرین ایستادگی
پس از آن، شش مأمور گروه نخست، محمد و همسرش را تهدید کردند که اگر با تیم دوم تماس بگیرند، محمد را خواهند کشت.
سپس با تماس آنان، شش نیروی دیگر وارد خانه شدند؛ نیروهایی که بنا بر گزارش پرونده، قد و قامت بلندتری داشتند.
مریم جعفری در طبقه بالا حبس شد و نیروها به پشتبام رفتند.
او تنها ماند؛ در خانهای که ناگهان پر از مأمور شده بود و همسرش در پشتبام، در محاصره نیروهایی قرار داشت که دقایقی پیش او را تهدید کرده بودند.
چند دقیقه گذشت.
سپس مریم جعفری صدای کوبیده شدن چیزی بر زمین را شنید.
بعد، صدای شلیک آمد.
او به دنبال همسرش رفت و از مأموران درباره آنچه اتفاق افتاده بود پرسید. پاسخی که شنید این بود:
«اتفاقی رخ نداده، ولی کمی حالش بد است.»
مریم برای همسرش که به گفته خانواده، پیرمردی بیمار و کمتوان بود، یک لیوان آب برداشت و خواست آن را به او برساند. اما مأمور اجازه نداد. لیوان را از دستش گرفت و گفت:
«برو پایین.»
مریم ناچار بازگشت.
اما چند دقیقه بعد، دوباره برای پیگیری حال همسرش به پشتبام رفت.
این بار دیگر کسی آنجا نبود.
تنها محمد جامهبزرگ بود که روی زمین افتاده بود.
لحظهای که حقیقت آشکار شد
مریم جعفری، همسر محمد و تنها شاهد عینی لحظات پس از شلیک، بعدها آنچه را دیده بود روایت کرد.
او دستش را روی سینه همسرش گذاشت و صدایش زد. محمد پاسخ نداد.
بدنش هنوز گرم بود.
مریم تصور کرد که او زنده است و شاید بتوان برای نجاتش کاری کرد. اما لحظهای بعد، پشت سرش را دید.
خون همهجا را فرا گرفته بود.
سپس صورت او را دید.
گلوله به چشمش اصابت کرده بود.
بعدها، بررسیهای پزشکی قانونی جزئیات هولناکتری را آشکار کرد: گلوله ساچمهای از فاصلهای نزدیک به چشم محمد شلیک شده و ساچمهها در مغز او پخش شده بودند.
بر اساس نظر پزشک قانونی، شلیک از فاصلهای حدود یک متر، بهصورت مستقیم و از جلو انجام شده بود. کارشناس اسلحه نیز این نوع شلیک را «به قصد کشت» ارزیابی کرد. بر همین اساس، متهم اصلی پرونده به قتل عمد متهم شد.
محمد جامهبزرگ در دوم مهرماه ۲۵۸۱ جان باخت.
او ۵۹ سال داشت.
مغازه فرشفروشیاش، خانهاش، همسرش و خانوادهاش باقی ماندند؛ اما از آن شب به بعد، زندگی خانواده دیگر همان زندگی سابق نبود.
پس از مرگ؛ آغاز یک پرونده
مرگ محمد جامهبزرگ پایان ماجرا نبود. برای خانواده او، تازه مرحله دیگری آغاز شده بود؛ مرحلهای برای یافتن حقیقت و پاسخ به این پرسش که در آن شب چه گذشت و چه کسانی مسئول مرگ او بودند.
پیام درفشان، وکیل خانواده جامهبزرگ، اعلام کرد که حکم دادگاه در روز چهارشنبه ۲۰ دیماه به وکلای پرونده و اولیای دم ابلاغ شده است.
بر اساس این حکم، متهم ردیف اول، که بهعنوان شلیککننده با سلاح گرم و مرتکب قتل معرفی شده بود، به قصاص نفس محکوم شد.
متهم ردیف دوم، که مسئولیت فرماندهی میدان را بر عهده داشت، و متهم ردیف دهم، که ریاست دفتر فرماندهی را بر عهده داشت، به حبس محکوم شدند.
متهم ردیف سوم نیز با توجه به «ابراز ندامت و حسن سابقه»، به پرداخت جزای نقدی محکوم شد.
یکی دیگر از متهمان پرونده تبرئه شد و پرونده فرمانده یگان نیز بهصورت جداگانه در شعبه چهارم دادگاه تجدیدنظر نظامی تهران در حال رسیدگی اعلام شد.
در همین حال، وکیل خانواده درباره نحوه سازماندهی نیروهایی که در این عملیات حضور داشتند، پرسشهایی را مطرح کرد؛ از جمله درباره مسئولیت فرمانده یگان در جذب و بهکارگیری نیرو، آموزش آنها، در اختیار گذاشتن سلاح و فراهم شدن شرایط ورود شبانه به منزل یک شهروند بدون حکم قضایی.
۱۴ متهم و ادامه رسیدگی
در جریان رسیدگی به پرونده، بازپرس شعبه اول دادسرای نظامی غرب تهران برای ۱۲ نفر از ۱۴ متهمی که بنا بر گزارش پرونده در فرایند ورود به عنف به منزل محمد جامهبزرگ مشارکت داشتند، دستور بازداشت و تفهیم اتهام صادر کرد.
دو نفر دیگر که احتمال دخالت مستقیم آنان در قتل مطرح شده بود، علیرغم پیگیری بازپرس، بازداشت نشدند و متواری اعلام شدند.
پروندهای که با یک شب خونین در خانهای در ملارد آغاز شده بود، به دادگاهها و شعب قضایی رسید؛ اما برای خانواده محمد، هیچ حکم و هیچ جلسه دادگاهی نمیتوانست واقعیت ساده و تلخ فقدان او را تغییر دهد.
محمد جامهبزرگ دیگر به خانه بازنگشت.
دیگر صبحی نبود که در مغازه فرشفروشیاش آغاز شود، دیگر شبی نبود که کنار همسرش به خانه برگردد و دیگر صدایی نبود که فرزندانش از پشت در خانه انتظار شنیدنش را داشته باشند.
زندگی او در سوم فروردین ۲۵۲۲ آغاز شده بود و در دوم مهر ۲۵۸۱، در پشتبام خانهاش، با شلیک یک گلوله ساچمهای به پایان رسید.
اما برای مریم جعفری و خانواده جامهبزرگ، آنچه در آن شب رخ داد، تنها پایان زندگی یک مرد نبود؛ آغاز سالهایی بود که در آن، خاطره یک خانه، یک پشتبام، صدای یک شلیک و تصویر مردی که هنوز بدنش گرم بود، به بخشی جدانشدنی از زندگی آنان تبدیل شد.
و شاید تلخترین بخش این روایت همین باشد: محمد جامهبزرگ در خانه خودش، جایی که باید پناهگاه خانوادهاش میبود، آخرین لحظات زندگی را سپری کرد؛ مردی که بنا بر روایت شاهد و گزارشهای پرونده، تا واپسین لحظه در برابر کسانی که وارد خانهاش شده بودند، خواهان دیدن حکم بازداشت بود.
آن شب، خانه دیگر خانه نبود.
و صبح که رسید، محمد دیگر زنده نبود.